چهارشنبه, 06 اسفند 1404   8. رمضان 1447
 
instagram twtr fbk telegram Aparat

معجزه‌های آخرین پیامبر- درس پنجم: چه شد که مردم گمان کردند تنها معجزه‌ی رسول خاتم یک کتاب با نثری خاص و زیباست؟

بسم الله الرحمن الرحیم

معجزه‌های آخرین پیامبر

   

درس پنجم: چه شد که مردم گمان کردند تنها معجزه‌ی رسول خاتم یک کتاب با نثری خاص و زیباست؟

نویسنده: مسعود بسیطی و زهرا مرادی

   

در چند درس گذشته، درباره‌ی معجزه‌های رسول خاتم صحبت کردیم. گفتیم تعداد و تنوع معجزات پیامبر اکرم، از معجزات هر پیامبر دیگری بیشتر بوده و بالغ بر چهار هزار و چهارصد معجزه از ایشان نقل گردیده است. از زنده کردن مردگان تا شفای نابینایان و جذامیان؛ از جاری نمودن آب در بیابان تا برکت دادن به طعام؛ از به شهادت آوردنِ گیاهان جانوران تا شکافتن ماه در دل آسمان؛ ... همگی آیات و معجزاتی هستند که حضرت محمد صلّی الله علیه و آله و سلّم برای بیداری مردم و آشکار شدن حقانیت گفته‌های خود و قدرت بی انتهای خدایی که مردم را به پرستشش دعوت می‌کرد، به ایشان نشان داد. (درس اول)

به جز این معجزات که همگی در عصر پیامبر و برای مردمی که در آن دوره می‌زیستند، آورده شده بود، خداوند مهربان به آخرین پیامبرش معجزه‌ی دیگری نیز عطا فرمود که به زمان و مکان خاصی محدود نبود. بلکه همه‌ی مردم، حتی آنهایی که پس از رسول خاتم به دنیا آمده و می‌آیند، می‌توانند شاهد اعجازش باشند. این معجزه‌ی جاودان، قرآن نام دارد و وجه اعجازش هدایت و علم و حکمت و نور و بصیرت و شفا و ... است که در پسِ الفاظ فصیح و شیوای قرآن وجود دارد و هیچ کس نمی‌تواند شبیه آن را هرچند در قد و قواره‌ای بسیار کوچکتر بیاورد. (درس دوم)

به عنوان نمونه، در درس سوم و چهارم به روش خاص و منحصربفرد قرآن در هدایت انسان‌ها پرداختیم و به تفصیل توضیح دادیم که قرآن در ایجاد معرفت و بیداری عقول، حدیث است. یعنی همواره جدید و تازه و محکم است و بر خلاف علوم بشری، با گذشت زمان، درستی و صحتش زیر سوال نمی‌رود، کهنه و بلا استفاده نمی‌شود و کسی نمی‌تواند بالاتر و بهتر و هدایتگرتر از آن بیاورد. هر انسانِ حق پذیر جویای حقیقتی که عناد نورزد، با هر سطح از سواد و تحصیلات، در هر عصر و زمانی، از هر قوم و نژادی، چنانچه قرآن را بخواند و معنا و مفهوم و تبیینش را از حاملان علم قرآن – یعنی رسول خاتم و 12 جانشین ایشان – دریافت کند، به هدایت دست می‌یابد. و این، دقیقا همان جایی است که عجز بشر از آوردن کلام یا روشی شبیه قرآن با چنین اثر و کارکرد فراگیری آشکار می‌گردد. هدایت، یکی از ارزشمندترین و خواستنی‌ترین خواسته‌ی آدمی است که همه‌ی امور زندگی او را تحت الشعاع قرار می‌دهد. و هیچ شخص و مکتب و آیینی نتوانسته - و به تصریح خداوند نخواهد توانست - این گوهر را آنگونه که قرآن در اختیار انسان‌ها گذاشته به مردم ارائه دهد. چراکه هیچ کس داناتر و آگاه‌تر و هدایتگرتر و چیره‌تر از خدای نازل کننده‌ی قرآن نیست و هیچ کس جز صاحب قرآن که انسان را خلق فرموده، به آدمی و زیر و بم خلقتش و نیازهایش و راهِ رفع آن نیازها علم و تسلط و احاطه‌ی کامل ندارد.

در مبحث علم و حکمت و نور و بصیرت و شفا و ... هم قرآن همین گونه است.[1] اگر همه‌ی جنّ و انس پشت به پشت هم بدهند و داشته‌هایشان را روی هم بگذارند، نمی‌توانند حتی سوره‌ای مانند قرآن در علم و حکمت و نور و بصیرت و شفا و هدایت و ... بیاورند. و این عجز بشر و اعجاز قرآن تا قیام قیامت باقی است.

اما چند نفر از مردم روی کره‌ی زمین، این حقایق را می‌دانند؟ مردم کره‌ی زمین، به کنار. چند نفر از مسلمان‌ها اینها را می‌دانند؟ آیا خود شما مثلا می‌دانستید تنها معجزه‌ی حضرت محمد، قرآن نیست؟ می‌دانستید هر معجزه‌ای که هر پیامبری داشته، شبیه یا بالاترش را رسول خاتم هم داشته؟ می‌دانستید وجه اعجاز قرآن، چیست؟ ...

چگونه است که حتی اگر از یک فرد بی دین سوال کنی، درباره‌ی عصای موسی یا ماجرای عیسی و زنده کردن مرده شنیده، اما عموم مسلمانان از اینکه رسول خاتم مرده زنده کرده، نابینا شفا داده، حیوانات و جمادات را به سخن آورده، ... بی خبرند؟ تا بپرسی معجزه‌ی پیامبر چیست؟ می‌گویند قرآن. اگر بپرسی وجه اعجاز قرآن چیست؟ بی درنگ پاسخ می‌دهند فصاحت و بلاغت! فصاحت و بلاغت را هم که نه عموم مردم از آن سر در می‌آورند؛ و نه موضوعیت خاصی برایشان دارد که مهم جلوه کند. پس بی آنکه قدر قرآن دانسته شود، در طاقچه‌ها خاک می‌خورد؛ و نهایت کاربردش این می‌شود که سفره‌ی عقدی را مزیّن سازد یا مجلس ختمی را سوزی ببخشد یا در ماه رمضان به امید پاداش الهی قرائت شود، بی آنکه معنای حقیقی آیاتش برای تلاوت کننده مشخص باشد.

   

چه شد که اینگونه شد؟

وقتی معجزاتی همچون زنده کردن مردگان و شفا دادن بیماران و به سخن در آوردن جمادات و ... از پیامبر اسلام گرفته شود و شأن قرآن هم تا حد متنی فصیح که در رقابت با شعرای زمان جاهلیت آورده شده، پایین بیاید، جایگاه رسول خاتم و اهمیت رسالت خاصی که داشته نیز تنزل داده می‌شود. واضح است که از این اتفاق، دو دسته نفع می‌برند:

-    دسته‌ی نخست، دشمنان محمد بن عبدالله بودند.[2] همان ها که هر کاری کردند تا از ولادت پیامبر آخرالزمان که بشارت داده شده‌ی همه‌ی انبیاء گذشته بود، جلوگیری کنند اما هر بار نقشه‌شان به اراده‌ی الهی نقش بر آب شده بود. بر اساس پیش‌گویی‌های پیامبران پیشین، آخرین پیامبر که جانشین خدا بر روی زمین می‌شد و همه‌ی مردم زمین به دین او در می‌آمدند، پیامبری به نام احمد و از بنی اسماعیل بود. برخی از علمای یهود، این اتفاق را ننگ و خطری بزرگ برای بنی اسراییل تلقی کردند و تصمیم گرفتند نقشه‌ی خداوند را توسط نقشه‌های خودشان بر هم بزنند و آینده‌ی دیگری برای زمینیان محقق سازند![3]

ترور اجداد پیامبر یکی از اقدامات شوم ایشان برای برهم زدن پیشگویی پیامبران و به دنیا نیامدن نبیّ بشارت داده شده بود. اما هر بار، وقتی مرتکب قتل شدند که کار از کار گذشته بود و نور پیامبر در بطن مادری از اجداد رسول الله قرار گرفته بود، بی آنکه یهود مطلع باشد. این ترورها ادامه داشت تا آنکه عبدالله پدر رسول خاتم هم به دست یهود کشته شد در حالی که همسرش آمنه، محمد را باردار بود. یهودیان وقتی ماهها بعد متوجه این اتفاق شدند، تصمیم به ترور آمنه گرفتند، اما پیش از آنکه موفق شوند، موعود بشارت داده شده به دنیا آمد.[4]

پس از ولادت رسول خاتم، یهود باز دست از توطئه برنداشت و کمر به قتل احمد بست. تا آنجا که عبدالمطلب - پدربزرگ پیامبر - که بزرگ قومش بود، برای حفظ جان آن ودیعه‌ی الهی مجبور شد پاره تنش و تنها یادگار پسرش را به دایه‌ای امین بسپرد تا او را مخفیانه در صحراها و دور از رفت و آمد مردم بزرگ کند. یهودیان، پنج سال وجب به وجب مکه و اطرافش را گشتند تا بالاخره ردّی از احمد پیدا نمودند، اما دایه متوجه رفتار و تحرکات مشکوک آنها اطراف محل زندگی‌اش شد و شبانه همراه با محمد به سوی مکه و خانه‌ی عبدالمطلب گریخت. از آن پس عبدالمطلب با همه‌ی قدرت و ثروتش شخصا از خاتم انبیاء، پاسبانی کرد. او بزرگ مکه بود و همواره پسران رشیدش و خدمتکاران و ملازمان زیادی در اطرافش بودند. دست یافتن به محمد که عبدالمطلب لحظه‌ای او را از خود جدا نمی‌کرد، کار ساده‌ای نبود. پس از عبدالمطلب، این مسوولیت خطیر به ابوطالب، یکی از پسران عبدالمطلب واگذار گردید. ایشان هم همواره مراقب بود دست یهود به پیامبر نرسد؛ تا جایی که غذایی به محمد نمی‌داد مگر پیش از او از آن خوراکی می‌خورد تا مطمئن شود مسموم نیست و شبها کنارش می‌خوابید و چندین بار جای خواب محمد را با فرزندانش جابجا می‌کرد تا در صورت حمله‌ی احتمالی دشمن، جان عزیز امانتی که در دستش بود، به خطر نیفتد.[5]

با وجود همه‌ی تلاش‌ها و خدعه‌های یهود، خواستِ خداوند محقق شد و محمد بن عبدالله به رسالت مبعوث گردید؛ و همگان را به اسلام – دین تسلیم بودن در مقابل خالق متعال – فراخواند. از اینجای ماجرا، بی اعتبار کردن حضرت رسول و مانع شدن برای آنکه پیام هدایتش به گوش مردم برسد، به مأموریت شومِ حذف فیزیکیِ ایشان اضافه شد. آنها با اینکه خداپرست بودند، حاضر شدند برای تخریب رسول خاتم، به بتهایی که آن دوران پرستیده می‌شد، سجده کنند تا به مردمی که یهودیان را به عنوان افراد باسواد و عالم قبول داشتند بقبولانند بت پرستیِ آنها از دینی که محمد آورده، برتر است![6]

یکی دیگر از اقدامات ایشان برای مانع شدن از هدایت مردم به دست رسول اکرم، این بود که هرگاه بزرگان یهود معجزه‌ای از پیامبر می‌دیدند، تلاش می‌کردند خبرش به دیگران نرسد تا مبادا کسی به حقانیت رسول خاتم پی ببرد.[7]

بلافاصله پس از شهادت پیامبر نیز زمینه‌ی حدیث سوزی و منع نقل و کتابت حدیث را رقم زدند[8] تا نه تنها اخبار معجزات پیامبر به تازه مسلمان‌ها و نسل‌های بعدی منتقل نشود، بلکه تبیین و تفسیر و تأویل آیات قرآن که توسط رسول خاتم بیان شده بود نیز به آیندگان انتقال نیابد و قرآن که معجزه‌ی جاودان رسول خاتم بود، از کارکرد اصلی خود خارج گردد. البته که رسول خاتم پس از خودش عالمانی را از جانب خدا به جانشینی خود انتخاب کرده بود تا مردم با مراجعه به ایشان نور و هدایت و علم و شفا و حکمت قرآن را کسب کنند؛ اما همچنان که در ادامه توضیح خواهیم داد، کودتایی که توسط غاصبان خلافت صورت گرفت، در کنار منع نشر کلام رسول خاتم - از جمله روایاتی که صریحا آن جانشینان و ویژگی‌ها و فضایل‌شان را معرفی می‌کرد - رفته رفته باعث شد دست مردم از هدایتگران دلسوزی که می‌توانستند در کنار ایشان از اعجاز قرآن بهره‌مند گردند، کوتاه شود.

پس از مدتی که از حدیث سوزی و منع نقل جدیث گذشت و شنیده‌ها از پیامبر به فراموشی سپرده شد، یهود از خلأ پیش آمده استفاده کرد و توسط یهودیانی که به منظور نفوذ و ضربه زدن به اسلام، به دروغ مسلمان شده بودند، ذیل پروژه‌ی حدیث سازی، هرچه می‌خواست به اسم اسلام و پیامبر و حتی تفسیر قرآن به خورد مسلمانان داد. این یهودیانِ به دروغ اسلام آورده، کم کم صاحب مناصب حکومتی و مشورتی در دستگاه خلافت مسلمانان شدند و از هیچ تلاشی برای تحریف اسلام و منحرف ساختن مسلمانان از صراط مستقیم دریغ نکردند.[9]

   

-    دسته‌ی دوم که از بی خبریِ مردم درباره‌ی معجزات رسول خاتم و پایین آوردن شأن پیامبر سود می‌بردند، کسانی بودند که می‌خواستند جایگاه ایشان را غصب کنند. هرچه کسی که قرار بود جانشینش بشوند به خودشان شبیه‌تر می‌بود، راحت‌تر می‌توانستند آن جایگاه را غصب کنند. پیامبری که آن همه معجزه از دستش می‌چکید و آنگونه علم و هدایت و نور و حکمت و بصیرت را از دل قرآن نمایان می‌کرد، هیچ شباهتی به آنهایی که می‌خواستند برخلاف خواست و انتخاب خدا، مسند خلافت را از آنِ خود کنند، نداشت.

پس باید در اذهان مردم، رسول خدا را از شأن و جایگاه اصلی شان پایین می‌کشیدند تا گشادی ردای خلافت به اندام ناموزون شان کمتر به چشم بیاید. از طرفی، رسول خاتم بارها و بارها علی بن ابیطالب و یازده فرزند از نسل او را به عنوان جانشینان حقیقی خود و حاملان علم قرآن، به مردم معرفی کرده بود و به بهانه های مختلف از برتری و فضایل ایشان تعریف کرده و به پیروی از ایشان دستور داده بود. آن تعریفها و سفارش ها هم باید از یاد و قول مردم برچیده می‌شد. لذا پس از رحلت رسول خاتم، غاصبان خلافت، کودتا به راه انداختند و علی بن ابیطالب را که انتخاب شده‌ی خدا و شایسته ترین فرد برای جانشینی رسول خاتم بود، دستگیر و خانه نشین نمودند؛ سپس با الگوگیری از برخی یهودیان، گفتند «حسبنا کتاب الله» کتاب خدا برای ما کافی است و احادیثِ به جای مانده از پیامبر، باید سوزانده شود و کسی هم حق ندارد روایتی از رسول خاتم نقل کند.[10] پس از حدیث سوزی، به حدیث سازی روی آوردند و برای مشروعیت بخشیدن به خود و در جهت تمشیّت و تقویت سیاستهای جفاکارانه‌شان، به ساخت حدیث روی آوردند.[11] تا آنجا که در احادیث جعلی‌شان، آیاتی را که در مدح علی بن ابیطالب نازل شده بود، به دشمنان علی نسبت دادند و آیاتی را که به خبیث‌ترین و فاسدترین افراد اشاره داشت، در حق علی تفسیر کردند![12]

آنها به خوبی می‌دانستند برای به انزوا کشاندن جانشینان حقیقی رسول خاتم و کوتاه کردن دستشان از منصب خلافتی که خداوند برایشان پسندیده بود، باید سه شاخصه‌ی مهم را از اهل بیت سلب کنند:

O   نخست: وجاهت و مشروعیت قانونی. هیچ کس برای جانشینی رسول خاتم به اندازه‌ی امیر مومنان و یازده فرزند ایشان که توسط رسول خاتم به مردم معرفی شده بود، مشروعیت و وجاهت قانونی نداشت. آن دوازده نفر به امر مستقیم خود خداوند برای این منصب انتخاب شده بودند. مردم می‌دانستند آیه‌ی اولی الامر[13]و آیه‌ی ولایت[14]درباره‌ی امیر مومنان و یازده فرزند از نسل ایشان نازل شده و اطاعت از امیرمومنان و فرزندانش دستور صریح خداوند است. آنها به یاد داشتند که پیامبرشان بارها با بهانه و بی بهانه اعلام کرده بود جانشین و خلیفه و رهبر و سرپرست و امام پس از خودش کیست. هنوز از ماجرای غدیر که پیامبر سه روز اجتماع مسلمانان را نگاه داشت تا تک به تک با امیر مومنان به عنوان جانشین پس از خود بیعت کنند، سه ماه نگذشته بود. برای غصب خلافت باید تحت هر شرایطی این وجاهت قانونی و قدرتِ ناشی از آن، از اهل بیت سلب می‌شد. غاصبان، این کار را با کودتا و سپس منع نشر سخنان رسول خاتم انجام دادند. هر کس به کودتا اعتراض می‌کرد و یا سفارش های رسول خاتم را در مورد خلافت اهل بیت یادآوری می‌کرد، یا کشته می‌شد، یا تبعید یا آنقدر مورد ضرب و جرح قرار می‌گرفت که دیگر صدای مخالفتش به گوش نرسد.[15]

O   دومین شاخصه‌ی مهم، ثروت بود. مردم عموما گِردِ کسی جمع می‌شوند که بتواند مشکلات‌شان را حل کند، شکم‌شان را سیر سازد و گرفتاری‌های‌شان را برطرف نماید. این کارها هم پول فراوانی نیاز دارد. اهل بیت علیهم السلام به دلیل برخورداری از فدک که به امر خداوند به حضرت زهرا سلام الله علیها بخشیده شده بود، سالانه بالغ بر صدهزار سکه طلا (معادل 400 کیلو طلا) درآمد داشتند که همه‌ی آن را تا آخرین سکه خرج نیازمندان می‌کردند.[16]طبیعتا آن میزان از ثروت، مردم را بیش از پیش به سوی اهل بیت متمایل می‌ساخت. پس غاصبان خلافت باید دست اهل بیت را از آن ثروت کوتاه می‌کردند که این کار را با غصب زمین‌های فدک انجام دادند. یکی دیگر از منابع مالی که دست اهل بیت را در گره گشایی از مردم پر می‌کرد، خمس بود که آن را هم از امام معصوم، غصب و در اختیار حاکم جعلی گذاردند.

O    سومین شاخصه‌ی مهم، جایگاه علمی اهل بیت بود. هیچ کس حتی دشمنان اهل بیت، منکر علم بی حد و اندازه‌ی ایشان نبود. هیچ کس جز اهل بیت ادعا نکرده بود که هر چه از ایشان پرسیده شود پاسخ می‌دهد. هیچ کس جز ایشان در هر مناظره و سوال و جوابی سربلند بیرون نیامده بود.[17] هیچ کس جز امیر مومنان و فرزندانش حامل علم قرآن نبود و به تفسیر و تأویل و تبیین و ظاهر و باطن و محکمات و متشابهات و ناسخ و منسوخِ قرآن تسلط نداشت. هیچ کس جز ایشان نمی‌توانست سوالات قرآنیِ مردم را به درستی پاسخ دهد و مانند رسول خاتم هدایت و حکمت و علم و بصیرت و شفا و نور را از پسِ الفاظ قرآن برای مردم نمایان کند. این علم مانند قدرت و ثروت نبود که بتوانند از امیر مومنان و فرزندانش بربایند. پس برای تخته کردن درِ علم و ممانعت از توجه و تمایل مردم به سوی حاملان علوم قرآن، نقشه‌ی کثیفِ دیگری کشیدند.

غاصبان خلافت به این نتیجه رسیدند که اگر بتوانند جنبه‌های علمی و هدایتیِ قرآن را از آن حذف کنند، دیگر کسی برای بهره‌مندی از علوم قرآنی سراغ «مَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْكِتَاب»[18] یعنی حاملان علم قرآن نمی‌رود و تمایل و اقبال مردم به اهل بیت کم می‌شود. لذا به مردم چنین القا نمودند که اعجاز قرآن، منحصر به فصاحت و بلاغتِ آن است؛ و به همین دلیل مسلمانان را به فراگیری علم ادبیات ترغیب نموده، فکر و ذهن و قلب‌شان را با مباحث لغوی و اشعار فصیح مشغول ساختند. در همین راستا بعدها علم کلام را بنیان نهادند و باب تکلم و اظهار نظر درباره‌ی کلام خدا را برای همگان بی آنکه علمی درباره‌اش داشته باشند، گشودند. از طرفی نهضت ترجمه به راه انداختند و انواع و اقسام کتب بونانی و هندی و فارسی و ... را به عربی ترجمه کردند. عده‌ای از مسلمانان سرگرم مطالعه‌ی آن کتابها و غور در علوم بشری که به تازگی با آن آشنا شده بودند، گردیدند و برخی دیگر هم با مبنا قرار دادن علوم بشری، خصوصا فلسفه، به تبیین و تفسیر و تأویل کلام خدا و حل مسائل مسلمانان پرداختند.[19]و حتی کار به جایی رسید که برخی مسلمانان تحت تاثیر آن علوم شروع کردند به خرده‌گیری از معارف دین و عیب جویی به اصول اسلام![20]

بدین ترتیب، رفته رفته مردم از علوم و معارف الهی دور و دورتر شدند و بازار عرفان و فلسفه و دیگر علوم بشری داغ و داغ‌تر شد.[21]علوم قرآنی به حاشیه رانده شد و حاملان علوم قرآن به فراموشی سپرده شدند. به جای آنکه از قرآن جهت تبیین حقایق و رفع اختلافات بهره ببرند، آن را به مرجعی جهت ایجاد اختلافات بین مسلمانان بدل نمودند. قرآنی که احسن الحدیث و مایه هدایت بود، در دست نااهلان به ابزاری برای ضلالت مردم تبدیل شد و بار دیگر اباطیل و اساطیرالاولین در بین مردم رواج یافت. و شد آنچه امروز شاهدش هستیم.

   

نکات مهم درس:

-    با آنکه معجزات رسول خاتم از همه‌ی پیامبران گذشته بیشتر بود، اکثریت مردم جهان و حتی خود مسلمانان از معجزات ایشان بی خبرند. این، در حالی است که حتی بی دینان هم درباره‌ی معجزات سایر پیامبران مثل عصای موسی علیه السلام یا زنده شدن مرده به دست عیسی علیه السلام شنیده‌اند.

-    عموم مسلمانان تنها معجزه‌ی رسول خاتم را قرآن می‌دانند؛ وجه اعجاز قرن را هم فصاحت و بلاغت آن می‌پندارند. ویژگی‌ای که نه از آن سر در می‌آورند؛ و نه موضوعیتی در زندگی روزمره‌شان دارد. لذا اهمیت قرآن نزد مردم پایین آمده و به نوشته‌ای تشریفاتی و غیر کاربردی بدل گردیده است.

-    دو گروه از این اتفاق که مردم از هزاران معجزه‌ی رسول خاتم بی خبر بمانند و شأن قرآن هم تا حد یک متن فصیح که در رقابت با شعرای زمان جاهلیت آورده شده، پایین بیاید، نفع می‌برند:

O    دسته‌ی اول: دشمنان پیامبر که به دنبال پایین آوردن جایگاه رسول خاتم و تنزّل دادن اهمیت رسالتش بوده و هستند.

O    دسته‌ی دوم: غاصبان جایگاه خلافتِ رسول خاتم که هرچه فاصله‌ی کمتری از کسی که قرار بود جانشینش بشوند می‌داشتند، پذیرش شان از طرف مردم راحت‌تر اتفاق می‌افتاد.

-    دسته‌ی اول که عمدتا از بزرگان یهود بودند، تلاش می‌کردند خبر معجزات پیامبر به دیگران نرسد و دهان به دهان نقل نشود. پس از رسول خاتم نیز با همکاری دسته‌ی دوم، زمینه‌ی حدیث سوزی و منع نقل و کتابت حدیث را رقم زدند تا نه تنها اخبار معجزات پیامبر به نسل‌های بعدی منتقل نشود، بلکه تبیین و تفسیر و تأویل آیات قرآن که توسط رسول خاتم بیان شده بود نیز به آیندگان انتقال نیابد و قرآن که معجزه‌ی جاودان رسول خاتم بود، از کارکرد اصلی خود خارج گردد.

-    دسته‌ی دوم برای به حاشیه راندنِ جانشینان بر حقِ پیامبر که وارث علم پیامبر و معلمان و مفسران حقیقی قرآن بودند، سه شاخصه‌ی مهم را از اهل بیت سلب کردند:

O    قدرت: غاصبان، با کودتا و سپس منع نشر سخنان پیامبر، وجاهت و مشروعیت قانونی و قدرت ناشی از آن را که اهل بیت علیهم السلام به حکم خدا و وصیت علنیِ پیامبر برای جانشینی رسول خاتم برخوردار بودند، از ایشان گرفتند.

O    ثروت: با غصب فدک و در اختیار گرفتن وجوهات شرعی، دست اهل بیت را از منابع مالی که در اختیارشان بود کوتاه نمودند.

O    جایگاه علمی: با القای این دروغ که وجه اعجاز قرآن تنها فصاحت و بلاغت است، جنبه های علمی و هدایتیِ قرآن را از آن حذف کردند تا دیگر کسی برای بهره مندی از علوم قرآنی سراغ اهل بیت که حامل علم قرآن بودند، نرود. سپس با راه اندازی نهضت ترجمه، مسلمانان را به مطالعه‌ی علوم بشری سرگرم ساختند.

-    با رواجِ عامدانه‌ی فلسفه و عرفان و دیگر علوم بشری، مردم از علوم و معارف الهی دور شدند و حاملان علوم قرآن را به فراموشی سپردند. قرآنی که احسن الحدیث و مایه هدایت بود، در دست نااهلان به ابزاری برای ضلالت مردم تبدیل شد و بار دیگر بازار اباطیل و اساطیرالاولین داغ گشت.

www.mohammadivu.org.MOHR

 

    

 

       

 

       

 

       

 

         

 

 


[1] در درس آینده به بررسی اجمالیِ این ویژگی‌های قرآن نیز خواهیم پرداخت.

[2] خداوند در قرآن کریم می‌فرماید: "لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَداوَةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الْيَهُودَ وَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا" یعنی: به تحقیق که دشمن‌ترین مردم را نسبت به مسلمانان، یهود و مشرکان خواهی یافت: سوره مائده، آیه 82. یهودیان در دشمنی با پیامبر از هیچ جنایت و توطئه‌ای فروگذار نمی‌کردند. از تحقیر و تمسخر پیامبر و مسلمانان گرفته تا عهدشکنی و خیانت، از تفرقه افکنی و شبهه پراکنی گرفته، تا درگیری نظامی با مسلمانان و حتی اقدام برای ترور پیامبر ...

[3] علاقمندان به این موضوع می‌توانند درسنامه عهد معهود خصوصا درس های هشتم به بعد را مطالعه بفرمایند.

[4] موضوع ترور اجداد پیامبر و اسناد مربوط به آن، در درس دوازدهم از درسنامه عهد معهود بیان شده است.

[5] علاقمندان به این موضوع و بررسی اسناد آن، می‌توانند به درس سیزدهم از درسنامه عهد معهود مراجعه فرمایند.

[6] خداوند در قرآن کریم می‌فرماید: "أَ لَمْ‌تر إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ وَ يَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا هؤُلاءِ أَهْدى‏ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا سَبِيلا"یعنی: آیا به کسانی که بهره‌ای اندک از کتاب به آنها داده شده (یهودیان و مسیحیان) ننگریستی که به هر معبودی غیر خدا و هر طغیانگری ایمان می‌آورند و درباره‌ی کسانی که کافر شده‌اند می‌گویند: آنها از کسانی که [به قرآن و پیامبر اسلام] ایمان آورده‌اند، هدایت‌شده‌تر هستند؟: سوره نسا، آیه 51. "قَالَ نَزَلَتْ فِي الْيَهُودِ حِينَ سَأَلَهُمْ مُشْرِكُو الْعَرَبِ فَقَالُوا أَ دِينُنُا أَفْضَلُ أَمْ دِينُ مُحَمَّدٍ قَالُوا بَلَى دِينُكُمْ أَفْضَل" یعنی: آیه درباره‌ی یهود نازل شده وقتی که اعراب مشرک از آنها می‌پرسیدند دین ما برتر است یا دین محمد و آنها جواب می‌دادند البته که دین شما برتر است: بحارالانوار، ج 23، ص 370.

[7] امام حسن عسکری علیه السلام ذیل تفسیر آیه 75 سوره بقره به این حقیقت اشاره فرموده‌اند که: برخی یهودیان به یهودیان دیگر می‌گفتند معجزاتی را که از پیامبر دیدید از باقی مردم مخفی نگاه دارید تا به او ایمان نیاورند: "فَلَمَّا بَهَرَ رَسُولُ اللَّهِ ص هَؤُلَاءِ الْيَهُودَ بِمُعْجِزَتِهِ وَ قَطَعَ مَعَاذِيرَهُمْ بِوَاضِحِ دَلَالَتِهِ لَمْ يُمْكِنْهُمْ مُرَاجَعَتُهُ فِي حُجَّتِهِ وَ لَا إِدْخَالُ التَّلْبِيسِ عَلَيْهِ فِي مُعْجِزَاتِهِ قَالُوا يَا مُحَمَّدُ قَدْ آمَنَّا بِأَنَّكَ الرَّسُولُ الْهَادِي الْمَهْدِيُّ وَ أَنَّ عَلِيّاً أخوك [أَخَاكَ‏] هُوَ الْوَصِيُّ وَ الْوَلِيُّ وَ كَانُوا إِذَا خَلَوْا بِالْيَهُودِ الْآخَرِينَ يَقُولُونَ لَهُمْ إِنَّ إِظْهَارَنَا لَهُ الْإِيمَانَ بِهِ أَمْكَنُ لَنَا مِنْ مَكْرُوهِهِ وَ أَعْوَنُ لَنَا عَلَى اصْطِلَامِهِ وَ اصْطِلَامِ أَصْحَابِهِ لِأَنَّهُمْ عِنْدَ اعْتِقَادِهِمْ أَنَّنَا مَعَهُمْ يَقِفُونَنَا عَلَى أَسْرَارِهِمْ وَ لَا يَكْتُمُونَنَا شَيْئاً فَنُطْلِعُ عَلَيْهِمْ أَعْدَاءَهُمْ فَيَقْصِدُونَ أَذَاهُمْ بِمُعَاوَنَتِنَا وَ مُظَاهَرَتِنَا فِي أَوْقَاتِ اشْتِغَالِهِمْ وَ اضْطِرَابِهِمْ وَ أَحْوَالِ تَعَذُّرِ الْمُدَافَعَةِ وَ الِامْتِنَاعِ مِنَ الْأَعْدَاءِ عَلَيْهِمْ وَ كَانُوا مَعَ ذَلِكَ يُنْكِرُونَ عَلَى سَائِرِ الْيَهُودِ الْإِخْبَارَ لِلنَّاسِ عَمَّا كَانُوا يُشَاهِدْونَهُ مِنْ آيَاتِهِ وَ يُعَايِنُونَهُ مِنْ مُعْجِزَاتِهِ فَأَظْهَرَ اللَّهُ مُحَمَّداً رَسُولَهُ عَلَى قُبْحِ اعْتِقَادِهِمْ وَ سُوءِ دَخِيلَاتِهِمْ وَ عَلَى إِنْكَارِهِمْ عَلَى مَنِ اعْتَرَفَ بِمُشَاهَدِهِ مِنْ آيَاتِ مُحَمَّدٍ وَ وَاضِحِ بَيِّنَاتِهِ وَ بَاهِرِ مُعْجِزَاتِه‏" یعنی: وقتی رسول خدا با معجزات خود، یهودیان را مغلوب نمود و با دلایل آشکار خود، بهانه های آنها را قطع کرد به طوری که دیگر امکان مقابله نداشتند و نمی‌توانستند مبارزه کنند و پوشاندن حقانیت معجزات پیامبر ممکن نبود، گفتند: «ای محمد! ما ایمان آورده‌ایم به رسالت تو و به اینکه تو فرستاده‌ی هدایت کننده‌ی هدایت شده [توسط خدا] هستی و علی برادرت هم وصیّ و ولیّ خداست.» اما وقتی با سایر یهودیان به خلوت می‌نشستند به آنها می‌گفتند: «این ایمانی که ما به ظاهر آورده‌ایم، ما را از ناراحتی‌هایی که از جانب ایشان می‌رسد مصون نگه می‌دارد و به ما در نابود کردن محمد و اصحابش کمک می‌کند. زیرا وقتی آنها خیال می‌کنند که از ایشان هستیم به ما اعتماد نموده، اسرارشان را در اختیار ما می‌گذارند و چیزی از ما پنهان نمی‌کنند و ما هم اطلاعات ایشان را در اختیار دشمنان آنها می‌گذاریم. به این ترتیب دشمنان آنها به کمک ما می‌توانند در هنگام اشتغال و گرفتاری آنان که امکان دفاع و دور کردن دشمن ندارند، قصد آزار و اذیت آنان را کنند و بر ایشان حمله نمایند». [این یهودیان] در عین حال به دیگر یهودیان می‌گفتند: «معجزاتی که از پیامبر دیدید را از باقی مردم مخفی دارید تا به او ایمان نیاورند»: بحارالانوار، ج 9، ص 316.

[8] یهودیان درباره‌ی مسئله‌ی کتابتِ کلمات شفاهی پیامبرشان حضرت موسی علیه السلام به دو گروه تقسیم می‌شوند: یک گروه معتقدند در کنار تورات که کلامِ نازل شده‌ی خدا بر موسی است، کلماتِ خود حضرت موسی هم باید نوشته شود (تلمود) تا رهنمودهایش مورد استفاده‌ی آیندگان قرار بگیرد. اما گروه دوم که به فرقه «قرائون» مشهورند، معتقدند به جز تورات نباید هیچ کلام دیگری از موسی به نگارش در آید. از آنجا که برخی از غاصبان خلافت به وضوح با بزرگان یهود، در رفت و آمد بودند و در راستای مقاصد خود از ایشان راهنمایی می‌گرفتند، یهودیان این ایده را که جز کلام خدا اجازه ندهند چیزی نگاشته شود، به ایشان منتقل کردند. آنها هم چون به شدت به نفع شان بود که کلام پیامبر به فراموشی سپرده شود، از این طرح استقبال نمودند.

[9] به عنوان نمونه، یکی از یهودیانِ به ظاهر مسلمان شده، کعب‌الاحبار بود که در سن هشتاد سالگی و زمان خلافت عُمَر بن خطاب اظهارِ اسلام نمود. عُمَر علاقه‌ی خاصی به او داشت و وی را به عنوان مشاور خود تعیین کرد. کعب‌الاحبار بعدها مشاور معاویه هم شد. دروغگوییِ او به طور مسلّم و غیر قابل انکار بود. امیر مومنان درباره‌اش فرمود: بی‌تردید کعب‌الاحبار دروغگوی حرفه‌ای است: بحارالانوار، ج 34، ص 289. حتی معاویه که همواره از کعب حمایت و تجلیل می‌کرد، اذعان نموده بود که او دروغگو است: تهذیب التهذیب، ج 8، ص 439. کعب‌الاحبار که از مخالفان سرسخت امیرالمومنین بود، دروغ‌هایش از طرف حاکمان غاصب خلافت، تایید و ترویج می‌شد. لذا قشرهای وسیعی از مردمِ ناآگاه آنها را می‌پذیرفتند. مثلا کعب‌الاحبار به دروغ گفته بود: «در هر صبحگاه کعبه یکبار به بیت المقدس سجده می‌کند». کعب‌الاحبارِ یهودی‌زاده این دروغ را گفت تا مثلا فضیلت یهودیان را در برابر مسلمانان به رخ کشیده باشد (بیت المقدس قبله‌ی یهودیان است). این دروغ به گونه‌ای بین مردم جا افتاد که حتی هفتاد سال بعد از مرگ کعب‌الاحبار برخی، سخن امام باقر علیه السلام را که حدیث جعلیِ او را رد کرد، نپذیرفتند و دروغ کعب را درست فرض کردند: کافی، ج 4، ص 240. کعب‌الاحبار، برخلاف آموزه‌های رسول خاتم و اساس توحید اسلامی، اعتقاد به جسم بودن خدا و امکان رؤیت خداوند با چشم را در بین مسلمانان رواج داد: شرح نهج البلاغه ابن ابی‌الحدید، ج 3، ص 237.

علاوه بر یهودیان، برخی از مسیحیان هم در رواج احادیث جعلی و تحریف کلام رسول خاتم و تفسیر قرآن نقش بسزایی داشتند. یکی از این اهل کتاب، تمیم داری از مسیحیانِ به ظاهر مسلمان شده بود که از عُمَر مجوز نقل داستان‌های ادیان گذشته را گرفت و هر هفته، پیش از نماز جمعه در اجتماع مسلمانان برایشان قصه تعریف می‌کرد. در آن زمان، فرهنگِ قصه گویی بین مسلمانان رواج نداشت؛ در حالی که قصه گویی یکی از رسومات اهل کتاب بود و تمیم داری اولین شخصی بود که قصه‌های یهودی را از توراتِ تحریف شده وارد فرهنگ مسلمانان کرد. در ابتدا هفته‌ای یکبار این داستان‌ها را برای مردم تعریف می‌کرد ولی به مرور، تعداد روزهای نقل داستان‌های یهودی افزایش یافت و کار به جایی رسید که این قصه گویی به یکی از مناصب حکومتی در دوره‌ی بنی امیه تبدیل شد. این داستانسرایی‌ها باعث ترویج خرافات یهود در میان مسلمانان و جعل حدیث شد. چراکه قصه‌گوها بعضا داستان‌های خود را به پیامبر نسبت می‌دادند و در قالب قصه، هرچه دلشان می‌خواست از زبان پیامبر به خورد مسلمانان می‌دادند. به عنوان مثال، در منابع اهل سنت ذکر شده که روزی احمد بن حنبل به همراه ابن معین (دو تن از علمای حدیثِ اهل سنت) در مسجد رصافه بغداد نشسته بودند که یکی از همین قصه‌گوها داستان عجیب و غریبی را درباره‌ی پیامبر به نقل از احمد بن حنبل و ابن معین تعریف کرد. پس از آنکه از منبر پایین آمد، احمد بن حنبل و ابن معین نزدش رفتند و خودشان را معرفی نمودند و گفتند این داستانی که تو از ما نقل می‌کنی را ما نه از کسی شنیده‌ایم و نه در جایی دیده‌ایم. چرا به ما دروغ می‌بندی؟ شخص قصه گو کمی تأمل کرد و گفت مگر شما تنها احمد بن حنبل و ابن معین در دنیا هستید؟ من حدیثم را از احمد بن حنبل و ابن معین دیگری نقل کرده‌ام! (علم الحدیث و درایة الحدیث، ص 289، به نقل از ابن جوزی) این قصه‌گوها احادیثی را که به پیامبر منتسب می‌کردند، مستندسازی هم می‌کردند. لذا در منابع اهل سنت احادیثی را تحت عنوان اسراییلیات می‌بینیم که صحیح السند عنوان شده؛ در حالی که رجال سند آن احادیث ساختگی است و دروغِ قصه گوی آن است. مانند ماجرای احمد بن حنبل که گفته شد. از آنجا که گاهی این قصه‌ها به بهانه‌ی آیه‌ای در قرآن نقل می‌شد، تحریفاتی جدی توسط ایشان در تفاسیر قرآن وارد شد. به عنوان مثال یهود داستان حضرت داوود را به صورت تحریف شده‌ای وارد تفاسیر کردند و نسبت‌های ناروایی به حضرت داوود وارد نمودند.

به جز اهل کتاب، زنادیق (کافرانِ متظاهر به اسلام) هم برای ضربه زدن به اسلام احادیث بسیاری جعل کردند. به گونه‌ای که ابن ابی العوجاء به تنهایی چهار هزار حدیث جعل کرد تا حلال خدا را حرام و حرام را حلال نماید و دین رسول خاتم را از کارکرد اصلی خود خارج نماید: أمالی المرتضی، ج 1، ص 128. ؛ انساب الاشراف بلاذری، ج 3، ص 96.

[10]. نخستین مخالفت آشکار با کتابت حدیث از سوی عمر بن خطاب (خلیفه دوم) صورت گرفت. به استناد اسناد تاریخی، رسول خاتم در آخرین ساعات عمرشان در حالی که بزرگان صحابه و بنی هاشم در خانه‌ی ایشان گرد آمده بودند، فرمود: «برای من قلم و کاغذی بیاورید تا برایتان چیزی بنویسم که پس از آن هرگز گمراه نشوید». عُمَر که می‌دانست رسول خاتم می‌خواهد برای آخرین بار درباره‌ی وصایت و خلافت علی بن ابیطالب وصیت کند و آن را در حضور شاهدان مکتوب نماید، از حرف پیامبر اطاعت نکرد و گفت ایشان هذیان می‌گوید و همین قرآن که نزد ماست، ما را بس است: صحیح بخاری، ج 1، ص 34. (باب السَّمَرِ فِی العِلمِ، شماره 114) ؛ صحیح مسلم، ج 3، ص 1259. (باب تَرکِ الوصیّة لمن لیس له شیءٌ یوصی فیه، شماره 1637) ؛ مسند احمد، ج 5، ص 134. (شماره 2990). پس از رحلت رسول رحمت و غصب خلافت از امیر مومنان، ابوبکر و عمر احادیث نگاشته شده از پیامبر را جمع آوری کردند و همه را سوزاندند: تذکرة الحفاظ، ج 1، ص 5. ؛ تاریخ الاسلام الثقافی و السیاسی، ص 362 و 363. ؛ طبقات ابن سعد، ج 5، ص 140. ؛ تقیید العلم خطیب بغدادی، ص 52. ایشان حتی نقل حدیث را هم منع کردند و با خاطیان برخورد جدی می‌کردند: تذکرة الحفاظ، ج 1، ص 12 و 75. ؛ تدوین السنة الشریفة، ص 436. همچنین بنگرید به پاورقی شماره 8.

[11]. اوج جریان حدیث سازی، در زمان معاویه بود که با مال و نفوذ خود جاعلان حدیث را واداشت تا در بیان فضایل و ستودنش حدیث بسازند و در مقابل، احادیثی جعل کنند تا موجباتِ بیزاری مردم از علی بن ابیطالب فراهم آید. او برای این خوش‌خدمتی‌ها، جوایز قابل توجهی مشخص کرد و پول‌پاشی‌های عجیبی انجام داد. و نتیجه‌اش هم آن شد که صحابه‌ای همچون ابوهریره، عمرو بن عاص و مغیرة بن شعبه و ... و تابعانی همچون عروة بن زبیر آنقدر حدیث جعل کردند که رضایت خاطر معاویه جلب شد.

[12]. به عنوان نمونه، معاویه صدهزار درهم (از نظر ارزشی، معادلِ حدودا 40 کیلو طلا) به سمرة بن جندب داد تا روایت کند آیات 204 و 205 سوره بقره که در مذمت فاسدان گفته شده، درباره‌ی علی بن ابیطالب نازل شده و آیه‌ی 207 سوره بقره که همگان می‌دانستند در مدح علی بن ابیطالب نازل شده، درباره‌ی ابن ملجم (قاتل علی) است! سمرة نپذیرفت. معاویه دویست هزار درهم پیشنهاد داد؛ باز هم قبول نکرد. سیصد هزار درهم به او داد، نپذیرفت. تا اینکه با چهارصد هزار درهم (حدودا معادل 160 کیلو طلا!) راضی شد و آن روایت را جعل کرد: "أن معاوية بذل لسمرة بن جندب مائة ألف درهم حتى يروي أن هذه الآية نزلت في علي بن أبي طالب وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يُشْهِدُ اللَّهَ عَلى‏ ما فِي قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ وَ إِذا تَوَلَّى سَعى‏ فِي الْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيها وَ يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْفَسادَ (آیات 204 و 205 سوره بقره) و أن الآية الثانية نزلت في ابن ملجم و هي قوله تعالى وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ (آیه 207 سوره بقره) فلم يقبل فبذل له مائتي ألف درهم فلم يقبل فبذل له ثلاثمائة ألف فلم يقبل فبذل له أربعمائة ألف فقبل و روى ذلك": شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 4، ص 73.

[13]. "یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْكُم" یعنی: ای کسانی که ایمان آورده‌اید اطاعت کنید از خدا و اطاعت کنید از رسول و اولیای امرتان: قرآن کریم، سوره نساء، آیه 59. مردم همگی می‌دانستند مقصود از صاحبان امر، علی بن ابیطالب است. رسول خاتم بارها مردم را به اطاعت از امیر مومنان فرمان داده بودند و در روز غدیر نیز به جماعت صدهزار نفره‌ی مسلمانان درباره‌ی علی بن ابیطالب فرمودند: "مَاضٍ حُكْمُهُ جَائِزٍ قَوْلُهُ نَافِذٍ أَمْرُهُ مَلْعُونٌ مَنْ خَالَفَهُ مَرْحُومٌ مَنْ تَبِعَهُ مُؤْمِنٌ مَنْ صَدَّقَهُ فَقَدْ غَفَرَ اللَّهُ لَهُ وَ لِمَنْ سَمِعَ مِنْهُ وَ أَطَاعَ لَه‏" یعنی: اجرای فرمان و گفتار او (علی بن ابیطالب) لازم و امرش نافذ است. کسی که با او مخالفت کند، ملعون است و کسی که از پیروی کند و باورکننده‌اش باشد و تصدیقش نماید، مورد رحمت است. قطعا خداوند او و کسانی که به حرفش گوش می‌دهند و آنها که از او اطاعت می‌کنند را آمرزیده است: فرازی از خطبه غدیر، الاحتجاج طبرسی، ج 1، ص 59. امام صادق علیه السلام نیز به عنوان مفسّر و مبیّن حقیقی قرآن در تبیین آیه‌ی مذکور فرمودند: "أُولِی‏ الْأَمْرِ مِنْكُمْ‏ فَكَانَ عَلِی ع ثُمَّ صَارَ مِنْ بَعْدِهِ- الْحَسَنُ ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ الْحُسَینُ ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ عَلِی بْنُ الْحُسَینِ ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِی ثُمَّ هَكَذَا یكُونُ الْأَمْرُ إِنَّ الْأَرْضَ لَا تَصْلُحُ إِلَّا بِإِمَامٍ": کافی، ج 2، ص 21.

[14] "إِنَّما وَلِیكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یقیمُونَ الصَّلاةَ وَ یؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُون" یعنی: همانا سرپرست و صاحب اختیار شما خدا و رسولش و آن ایمان آورندگانی که نماز به پا می‌دارند و در حال رکوع زکات می‌دهند هستند: قرآن کریم، سوره مائده، آیه 55. همه می‌دانستند این آیه در شأن علی بن ابیطالب علیه السلام و پس از آنکه در حال رکوع انگشترش را به فقیری بخشید نازل شده است. رسول خاتم نیز بارها و خصوصا در اجتماع صدهزار نفره‌ی غدیر تاکید فرمود هرکس منِ رسول، ولیّ و صاحب اختیار او بوده‌ام، از این پس علی بن ابیطالی ولیّ اوست (مَن کُنتُ مَولاهُ فَهَذَا عَلیٌّ مَولَاه) و نیز در همان خطبه غدیر درباره‌ی آیه ولایت به صراحت فرمود:"عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع أَقَامَ الصَّلَاةَ وَ آتَى الزَّكَاةَ وَ هُوَ رَاكِع‏ ... أَنَّ اللَّهَ قَدْ نَصَبَهُ لَكُمْ وَلِيّاً وَ إِمَاماً مُفْتَرَضاً طَاعَتُهُ عَلَى الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ وَ عَلَى التَّابِعِينَ لَهُمْ بِإِحْسَانٍ وَ عَلَى الْبَادِي وَ الْحَاضِرِ وَ عَلَى الْأَعْجَمِيِّ وَ الْعَرَبِيِّ وَ الْحُرِّ وَ الْمَمْلُوكِ وَ الصَّغِيرِ وَ الْكَبِيرِ وَ عَلَى الْأَبْيَضِ وَ الْأَسْوَدِ وَ عَلَى كُلِّ مُوَحِّد ...فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ هُوَ مَوْلَاكُمْ وَ إِلَهُكُمْ ثُمَّ مِنْ دُونِهِ مُحَمَّدٌ ص وَلِيُّكُمُ الْقَائِمُ الْمُخَاطِبُ لَكُمْ ثُمَّ مِنْ بَعْدِي عَلِيٌّ وَلِيُّكُمْ وَ إِمَامُكُمْ بِأَمْرِرَبِّكُمْ ثُمَّ الْإِمَامَةُ فِي ذُرِّيَّتِي مِنْ وُلْدِهِ إِلَى يَوْمِ تَلْقَوْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَه‏" یعنی: آن کسی که نماز به پا داشت و در حال رکوع زکات داد، علی بن ابیطالب علیه السلام است ... همانا خداوند او را برایتان ولیّ (سرپرست و صاحب اختیار) و امام قرار داده که پیروی از او را بر مهاجران و انصار و آنان که به نیکی از ایشان پیروی می‌کنند و بر صحرانشینان و شهروندان و بر عجم و عرب و آزاد و برده و بر کوچک و بزرگ و سفید و سیاه و بر هر یکتاپرست لازم شمرده است ... خداوند عزّوجلّ ولیّ (صاحب اختیار و سرپرست) و معبود شماست؛ و پس از خداوند، ولّی شما، محمد است که اکنون در مقابل شماست و یا شما سخن می‌گوید و پس از من، به فرمان پروردگار، علی ولیّ (صاحب اختیار و سرپرست) و امام شماست. آن گاه امامت در فرزندان من از نسل علی خواهد بود. این قانون تا برپایی رستاخیز که خدا و رسول او را دیدار کنید دوام دارد: فرازی از خطبه غدیر، الاحتجاج طبرسی، ج 1، ص 59 و 60. امام صادق علیه السلام نیز به عنوان مفسّر و مبیّن حقیقی قرآن در تبیین این آیه‌ و اینکه مومنانی که در حال رکوع زکات‌ می‌دهند چه کسانی هستند، تصریح فرمودند: "وَ الَّذِینَ آمَنُوا یعْنِی عَلِیاً وَ أَوْلَادَهُ الْأَئِمَّةَ ع إِلَى یوْمِ الْقِیامَة": کافی، ج 1، ص 288. بنابراین معنای آیه ولایت می‌شود: همانا سرپرست و صاحب اختیارِ شما تا روز قیامت، خدا و رسولش و امیر مومنان و 11 امام از نسل ایشان هستند.

[15]. مثلا شخصی به نام صبیغ بن عسل تمیمی از اشراف بنی تمیم که به فهم قرآن بسیار علاقمند بود، به دنبال یافتن صحابه و پرسیدن از ایشان درباره‌ی معنای آیات قرآن که از رسول خاتم آموخته بودند، به شهرهای مختلف سفر می‌کرد. عمروعاص برای عُمَر نوشت شخصی اینجاست که از تفسیر قرآن سوال می‌کند. عمر دستور داد او را روانه‌ی مدینه کند. وقتی صبیغ به مدینه رسید، عمر با چوب خرما صد ضربه به سرش زد و سپس او را به زندان انداخت. کمی که گذشت و حال صبیغ کمی جا آمد، او را احضار کرد و این بار صد ضربه به کمرش زد، به گونه ای که در کمرش شیار ایجاد شد. مجدد او را به زندان انداخت. پس از مدتی او را به بصره تبعید کرد و به والی بصره، ابوموسی اشعری نوشت: کسی با این شخص نشست و برخاست نکند و سخن نگوید: نقش ائمه در احیاء دین، ج 14، ص 50. ؛ سنن دارمی، ج 1، ص 54. ؛ ابوذر نیز به دلیل نقل حدیث تبعید شد: مروج الذهب و معادن الجوهر، ج 2، ص 340. ؛ میثم تمّار هم به دلیل نقل فضایل امیرالمومنین که از رسول خاتم شنیده بود، بر دار شد و دست و پا و زبانش را زنده زنده قطع کردند: بحارالانوار، ج 42، ص 128. ؛ رُشَید هَجَری نیز به دلیل نقل حدیث به سرنوشتی شبیه میثم دچار شد: بحارالانوار، ج 42، ص 137 و 138. ؛ همچنین بنگرید به: تذکرةالحفّاظ ذهبی، ج 1، ص 5. ؛ وسائل الشیعه، مقدمه، ص 9 تا 12. ؛ مکاتیب الرسول، ج 1، ص 528.

[16]. بحارالانوار، ج 29، ص 118.

[17] به عنوان نمونه بنگرید به «احتجاج امام علی علیه السلام با مرد یهودی»: بحارالانوار، ج 10، ص 20 تا 22. ؛ «مناظره امام حسن مجتبی علیه السلام»: همان، ص 132 تا 136. ؛ «مناظره امام باقر علیه السلام»: همان، ص 149 تا 151. ؛ «مناظره امام رضا علیه السلام»: همان، ص 350 و 351.

[18] خداوند متعال در قرآن کریم می‌فرماید: "‏وَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلًا قُلْ كَفى‏ بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتاب" یعنی: کافران می‌گویند تو فرستاده‌ی خدا نیستی! بگو بین من و شما کفایت می‌کند شهادت خدا و کسی که علم کتاب نزد اوست: سوره رعد، آیه 43. وقتی از پیامبر درباره‌ی مقصود خدای تعالی از این عبارت سوال شد، فرمود: «مقصود خداوند از «مَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْكِتَاب»، برادرم، علی بن ابیطالب است»: "سَأَلْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص عَنْ قَوْلِهِ تَعَالَى … قُلْ كَفى‏ بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ قَالَ ذَاكَ أَخِي عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ": وسائل الشیعه، ج 27، ص 188. ؛ امام باقر علیه السلام نیز در توضیح «مَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْكِتَاب» فرمود: "إِيَّانَا عَنَى وَ عَلِيٌّ أَوَّلُنَا وَ أَفْضَلُنَا وَ خَيْرُنَا بَعْدَ النَّبِيِّ ص" یعنی: کسی که علم کتاب نزد اوست ما (اهل بیت) هستیم و علی نخستین ما و افضل و برترین ما پس از رسول خداست: بحارالانوار، ج 39، ص 91. ؛ امام حسین علیه السلام نیز فرمود: "نَحْنُ الَّذِينَ عِنْدَنَا عِلْمُ الْكِتَابِ وَ بَيَانُ مَا فِيهِ وَ لَيْسَ عِنْدَ أَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ مَا عِنْدَنَا لِأَنَّا أَهْلُ سِرِّ اللَّه‏" یعنی: ما (اهل بیت) کسانی هستیم که علم کتاب نزد ماست؛ و بیان آنچه در قرآن آمده پیش ماست؛ و آنچه نزد ماست پیش هیچ کس دیگر از خلق خدا نیست؛ چون ما اهل سرّ خدا هستیم ... ما اهل خداییم و وارثان رسول خداییم: بحارالانوار، ج 44، ص 184.

[19] علامه طباطبایی در پاسخ به این سوال که «آیا فلسفه یونان (الهیات) که چند قرن بعد از بعثت نبی اکرم بر اثر ترجمه کتب یونانی به عربی، وارد جامعه مسلمین شد، تنها برای این منظور بود که مسلمین با علوم خارج از کشور خود آشنا شوند و یا اینکه بهانه‌ای بود تا مردم را از رجوع به اهل بیت وحی باز دارند؟» چنین گفت: "... ظاهر حال این است که این عمل به منظور تحکیم مبانی ملیت اسلامی و فعلیت دادن به هدفهای دین بوده، ... در عین حال حکومتهای معاصر با ائمه هدی ... از هر جریان و از هر راه ممکن برای کوبیدن آن حضرات و بازداشتن مردم از مراجعه به ایشان و بهره‌مندی از علوم‌شان استفاده می‌کردند ، می‌توان گفت که ترجمه الهیات (کتب فلاسفه یونان) به منظور بستنِ درِ خانه‌ی اهل بیت علیهم السلام بوده است.": اسلام و انسان معاصر، چاپ 1382، انتشارات اسلامی، ص 90.

آیت الله مصباح هم در کتاب آموزش فلسفه به این موضوع اشاره کرده و نوشته: "دستگاه‌های ستمگر بنی امیه و بنی عباس که به ناحق مسند حکومت اسلامی را اشغال کرده بودند، به شدت احساس نیاز به پایگاهی مردمی در میان مسلمانان می‌کردند و در حالی که اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله یعنی همان اولیای بحق مردم، معدن علم و خزانه دار وحی الهی بودند، دستگاه‌های حاکم برای جلب افراد، وسیله‌ای جز تهدید و تطمیع در اختیار نداشتند؛ از این رو کوشیدند تا با تشویق دانشمندان و جمع آوری صاحب نظران، به دستگاه خویش رونقی بخشند. و با استفاده از علوم یونانیان و رومیان و ایرانیان، در برابر پیشوایان اهل بیت دکانی بگشایند. بدین ترتیب افکار مختلف فلسفی و انواع دانش‌ها و فنون با انگیزه‌های گوناگون و به وسیله دوست و دشمن وارد محیط اسلامی گردید": آموزش فلسفه مصباح یزدی، ج 1، ص 34.

از دکتر مهدی حائری یزدی (استاد بنامِ فلسفه، کلام و فقه در دانشگاه‌های ایران، آمریکا و انگلیس) درباره‌ی معنای فلسفه اسلامی سوال شد و اینکه چه ارتباطی میان فلسفه و اسلام وجود دارد؟ و اساسا اضافه‌ی اسلام به فلسفه چگونه اضافه‌ای است؟ ایشان پاسخ داد: "این، اضافه نیست؛ بلکه صفت و موصوف است، ولی این اختصاص یا توصیف هیچ دلالت بر این ندارد که فلسفه اسلامی از محتوای مثلا قرآن و سنت اتخاذ شده است یا از منابع و روش‌های اسلامی محض. این فقط نشانه‌ی تاریخی است. یعنی آن فلسفه‌ای که در تاریخ حکومت اسلامی طرح و مورد بحث و گفتگو قرار گرفته، یعنی فلسفه‌ای که از یونان آمده و در کشورهای اسلامی این طور درخشندگی پیدا کرده است. فلسفه اسلامی اصالتا همان فلسفه هلنیکی است و می‌توان گفت سراسر فلسفه اسلامی میراث‌دار هلنیک است که با تفسیرات و ترجمه‌های فارابی و ابن رشد یا ابن سینا توسعه یافته و به زبان های اسلامی ترجمه شده است. پس این اختصاص یا توصیف صرفا تاریخی است و هیچ اختصاص حقیقی نیست. این طور نیست که این فلسفه اختصاص به اسلام داشته است...". مجدد سوال شد: پس این ادعا که فلسفه اسلامی از کتاب و سنت برگرفته شده چه معنایی دارد و تا چه حد صحیح است؟ آقای حائری یزدی پاسخ داد: "فلاسفه مسلمان را پیوسته رسم بر این بوده و هست که پس از تمام شدن مسائل بر وجه یونانی، برای شاهد صدق مدّعای خود به بعضی آیات قرآن استشهاد کنند ...": آفاق فلسفه از عقل ناب تا حکمت احکام، گفتگوهایی با دکتر مهدی حائری یزدی، به کوشش مسعود رضوی، نشر و پژوهش فرزان روز، چاپ اول 1379، ص 46 و 47.

[20] علامه طباطبایی در این باره چنین نوشته: "... خود مسلمانان فیلسوف نما، شروع کردند به عیب گویی و خرده گیری از معارف دین و از افکار متدینین و اهانت و عیب جویی به اصول اسلام و معالم طاهره شرع": ترجمه تفسیر المیزان، ج 5، ص 454. (چاپ 1374)

[21] علامه مجلسی در بحارالانوار در این باره چنین می‌گوید: "این جنایتِ بر دین و ترویج کتب فلاسفه در میان مسلمانان، از بدعتهای خلفای جور است – که دشمن ائمه دین علیهم السلام بودند – تا مردم را از ایشان و شرع مبین رویگردان سازند. دلیل این مدّعا، مطلبی است که صَفدی در شرح «لامیة العجم» بیان کرده که: مأمون زمانی که با یکی از پادشاهان نصرانی – به گمانم پادشاه جزیره قبرس – سازش کرد، از او گنجینه‌ی کتابهای یونانی را درخواست نمود. آن مجموعه‌ی کتب نیز در خانه‌ای بود که اجازه‌ی دسترسی به هیچ کس داده نمی‌شد. پادشاه نصرانی نزدیکان خردمند خویش را جمع کرد و در این مسئله با ایشان مشورت نمود. همه‌ی مشاوران پادشاه بر این نظر بودند که کتابخانه‌ی مأمون به وسیله‌ی کتب یونانیِ پادشاه تجهیز نگردد، به جز یکی از اسقف ها. این اسقف گفت: کتابخانه‌ی ایشان را تجهیز کن. این علوم (منظور علوم فلسفی یونانی است) بر هیچ دولت دینی وارد نگشته است مگر آن که آن را از بین برده و بین علمایش اختلاف افکنده است.": بحارالانوار، ج 57، ص 197. همچنین نوشته: "مأمون مبتکر نقل و ترجمه‌ی کتابهای فلاسفه به عربی نبوده است. بلکه پیش از وی بسیاری از افراد این مطالب را نقل و ترجمه کرده‌اند. یحیای خالدِ برمک بسیاری از کتابهای فارسی همانند کلیله و دمنه را به عربی ترجمه کرده است. و نیز کتاب «مِجسَطی» - از کتب یونانی – ترجمه شد. مشهور است که اولین کسی که کتابهای یونانی را به عربی ترجمه کرده خالد بن یزید بن معاویه است. وی علاقه‌ی زیادی به کتابهای کیمیا (شیمی) داشته است. همچنین [مطلبی دیگر که] دلالت می‌کند به اینکه خلفا[ی جور] و پیروان ایشان تمایل فراوانی به فلسفه داشته‌اند و یحیای برمکی دوستدار فلاسفه و یاریگر مذهبشان بوده است، عبارتی است که کَشّی با سندی که از یونس بن عبدالرحمان می‌آورد، نقل می‌کند. او گفته: یحیای خالد برمکی مطلبی در طعن فلاسفه به نقل از هشام می‌یابد. به همین سبب تصمیم می‌گیرد که این مطلب را به نحوی به هارون برساند و او را بر قتل هشام تحریک کند. یحیا هارون را در خانه خویش مخفی می‌کند و هشام را برای مناظره با علما به منزل خویش دعوت می‌کند... ": بحارالانوار، ج 57، ص 197.

   

 

به ما بپیوندید: 

instagram twtr fbk telegram Aparat

  

 
امروز:امروز:1614
این هفته:این هفته:10369
در مجموع:در مجموع:9062449
Center
Pagerank